در این وبلاگ قصد دارم خاطرات شخصی و مسافرت هایم را بنویسم. هر انسانی عطر خاصی دارد گاهی برخی عجیب بوی خدا می دهند آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند، حرفهای عاشقانه نمیزنند، چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند.. اما عاشقشان میشوی! ناخواسته دلت برایشان میرود... این آدمها فقط راست میگویند راست می گویند با چاشنی قشنگ " مهر" لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند، لبخند میزنند چون لبخند جزئی از وجودشان است... لبخندشان مصنوعی نیست، اجباری نیست در لبخندشان خدا را میبینی.... اینها ساده اند حرف زدنشان... راه رفتنشان... نگاهشان.... ادعا ندارند، بی آلایشند، پاک و مهربان....
موضع من در امور مرتبط با سیاست و دین همواره سکوت بوده است. خیلی سوال هم دوستان و اطرافیان (حالا نمی دونم روی چه حسابی) از من می کنند مثلا:
- تحلیل شما از انتقام سخت چیه؟
- تحلیل شما از آینده سیاسی ایران بعد از آقای سلیمانی چیه؟
- تحلیل شما از صاحبان کرسی در مجلس دهم و دولت سیزدهم چیه؟
- تحلیل شما از گام دوم انقلاب چیه؟
- نظر شما در مورد سیاست های خارجی ایران (هسته ای و غیر آن) چیست؟
- آیا این همه حدیث و آخرت می گویند از نظر شما درسته؟
جواب من همیشه در این موارد جوابی با خونسردی کامل هست که: در امور سیاسی و مذهبی دارای تخصص و صاحب نظر نیستم. تعداد اندکی با این جواب من کنار می آیند و بعضی آن را دال بر مرموز بودن من و یا اهانت به خودشون می دونند و همین مساله موجب دلخوری آن ها می شود. تنها چیزی که نتونستم در این موارد مخفی کنم تقیدم به دین (در حد نمازهای 5 گانه) هست که گریزی از اون نیست و گروهی همین رو دال بر سیاستمداری من می کنند و چه بسا شنیده ام اسم اطلاعاتی و جاسوس را بر من نهاده اند!!!
این که من در مورد کارهایم با کسی صحبت نمی کنم مساله ای مرتبط با خودم می باشد ولی هیچ گاه نمی توانم گروهی را درک کنم که مثلا با مقایسه حجم سیلندر، قدرت و میزان مصرف سوخت چند خودرو خود را خدای دانش خودرو می دانند در حالی که یک مهندس بعد از 10 سال سابقه کار در شرکت های شاخص خودروسازی جهان در خط تولید میل لنگ هنوز به خود این جرئت را نمی دهد که در مورد ملاحضات طراحی این قطعه اعلام نظر و یا خود را خبره این کار بداند. ولی ما مردمی هستیم که:
همگی کارشناس و خدای دانش فنی در زمینه خودرو، پهباد، موشک و انواع هواپیماهای روز دنیا هستیم.
همگی کارشناس و خدای دانش سیاست داخلی و خارجی همه کشورها و اقتصاد و مذهب و فلسفه غرب و شرق هستیم.
همگی بدون لمس توپ کارشناس مسائل ورزشی و فوتبال هستیم.
همگی کارشناس مسائل هنری و فیلم و داستان و رمان هستیم.
همگی خود پزشک هستیم و برای هم دارو تجویز و یکدیگر را درمان می کنیم.
و....
و در تمامی این موارد از منابع گسترده ای چون آیت الله گوگل، حجت الاسلام ویکی پدیا، زن همسایه، دختردایی ساکن کانادا، بی بی سی، اینستاگرام، همکار و دوست خارج رفته شان بهره می بریم و غالبا از شرایط کنونی ناراضی هستیم.
من منکر اطلاعات عمومی نیستم و خودم روزی حداقل 90 دقیقه را صرف مطالعات مذهبی، اقتصادی، پزشکی، فناوری و سیاسی می کنم ولی اطلاعات عمومی به معنای تخصص و اظهار نظر نیست. تخصص با مطالعات آکادمیک و تجربه کاری به دست می آید و معیارها و مدارکی (درست یا غلط) استاندارد و قابل استناد برای آن ها تعریف شده است. البته در مملکتی که یک وزیر به عنوان دومین مقام اجرایی در کشور از یک وزارت خانه عزل و در وزارت خانه ای دیگر که هیچ ارتباطی با وزارت خانه قبلی ندارد به کار گرفته می شود و البته مدرک آکادمیک و یا سابقه قابل توجهی در هیچ کدام از زمینه کاری دو وزارت خانه ندارد شاید فهم این مطالب برای مردم سخت باشد و نهایتا عدم اظهار نظر انسان را توهین تلقی کنند.
شاید اگر این نکته را بتوانیم خوب درک کنیم در سرزمینی که منابع خدادادی از درون آن می جوشد بتوانیم سیستم مدیریتی قوی ایجاد کنیم که با همتی ملی هیچ کدام از مشکلات فعلی را نداشته باشیم و از مقامات اجرایی تنها #بلد_نیستم را در اجرای آنچه وظیفه شان است نشنویم و سپس قهرشان به خاطر آنکه شاید نتوانسته اند فامیل های سببی جدیدشان را مانند دیگران در کرسی های بالاتری در کنار خود بنشانند نبینیم.
تا همین جا هم با این اظهار نظرها قسمت اول حرفم را نقض کردم چرا که تخصص من سیاست نیست ولی "آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است" هر چند که من در جمع های دیگر تا این حد گفتن را هم صحیح نمی دانم چرا که با بیان یک دیدگاه و تاثیر بر یک فرد ما مسئول تاثیرات آن بر فرد و واکنش ها و اعمال انجام شده توسط فرد، ناشی از آن دیدگاه خواهیم بود.
قسمت بعدی صحبتم در مورد ماوقع روزگار در این روزها می باشد. من همواره طی این سال ها خنثی بودن در این امور را نشان داده ام و لی گاهی سکوت را آیندگان "خیانت" و ما را نسلی "ابله" و "عیاش" خواهند شناخت. در همین هفته های قبل ترور یک مقام ایرانی و همراهانش خیلی حاشیه برانگیز شد. شخص رئیس جمهور آمریکا علنا مسئولیت آن را بر عهده گرفت و سیاست عمده سیاست مداران کشورها در قبال این حادثه "سکوت محض" بود. من در مورد این شخصیت زیاد شنیده و خوانده بودم ولی قضاوت تنها کار خداوند است و نمی توانم قضاوت دقیقی انجام دهم و شاید اگر در خاک ایالات متحده این ترور اتفاق افتاده بود باز هم سیاست "خنثی" بودن خود را ادامه می دادم ولی این جسارت آمریکا را نمی توانم بپذیرم. من به توان علمی و نظامی ایالات متحده واقفم ولی نمی توانم حضور وسیع و جسارت او را در کشورهای منطقه بپذیرم. به ماجراهای بعد آن و به ذلت هایی که اخیرا دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی ایران به آن دامن زد و در نهایت گرفتار شد کاری ندارم ولی این گستاخی نباید بی پاسخ بماند. خدای ما خدای پرنده هاییست که بر اصحاب فیل سنگ ریختند و خدای پشه ایست که به بینی ستمگر رفت و او را هلاک ساخت و خدای خالق طوفان طبس است. صیاد دل ها و حججی ها رفتند ولی راهشان ادامه دار خواهد بود. جای تاسف است که ما آن طور که باید سنگرهای علمی را رشد نداده و به این ذلت گرفتار شده ایم ولی تا بذر ایمان هست ناامیدی نیست. سال ها قبل بزرگی برایم داستانی نقل کرد که من آنچه از آن در ذهن دارم را جسته و گریخته اینجا می نویسم.
"در زمان اگر اشتباه نکنم موسی کلیم الله عابدی به عبادت مشغول بود و چون با بصیرتش می دید که یکی از ابناء شیطان چطور آن قوم را گمراه می کند به جنگ با شیطان رفت و در چشم به هم زدنی شیطان را بر زمین زده و پای بر گلویش نهاد. شیطان چون هلاکش را قطعی دید از در مذاکره وارد شد و گفت من قول می دهم چهل روز به این مردم کاری نداشته باشم و در این مدت برایت هر صبح کیسه ای زر می فرستم تا به وسیله آن به کار خلق بپردازی. یک روز شیطان از فرستادن کیسه خود داری کرد و عابد دوباره به مصاف با آن ابن رجیم رفت ولی این بار شیطان بینی او را بر خاک مالید و دوباره به مفسده اش مشغول شد. موسی ع چون حال نزارش و ذلتش و افول اعتبارش بین خلق را دید حسرت فراوان خورد و تشریح کرد توان اولیه مرد ایمان بود که بر شیطان غالب شد ولی چون سیم وزر جای آن را گرفت قدرت غلبه بر شیطان از او گرفته شد."
آقای ترامپ باید بداند طرف حسابش نه عده ای سیاستمدار فاسد و جاهل و نه توان نظامی است بلکه طرف حسابش ایمان و اعتقاد است. دست از پا بیش از این خطا کند نه قدرت الهی را حریف است نه هزاران سرباز بی نام و نشان و بی سِمَت را که هر یک در گوشه ای در انتظار فرصتی مناسب برای غُرش و جان فشانی اند. باز هم اگر حافظه ام درست یاری کند در خطبه های امام علی ع خواندم که گروهی بر این باور بودند که توان جسمانی ایشان ناشی از تغذیه اشرافی اوست ولی در ظاهر خوی ساده زیستی گرفته است ولی نمی دانستند که علی از دنیا بریده و به تکه نانی و جامه ای ساده از مال دنیا اکتفا کرده و غرش و دلیری او چون چوب های خشک شعله ور خواهد بود وگر نه درخت هایی که در مسیر آب و ناز و نعمتند توانایی سوختن و غرش و فدا شدن ندارند.
آقای ترامپ باید بداند ما نیروهای مخفی بی شمار و فاتحان دماوند کوهیم، خروشی سخت با عصاره ایمان و امید داریم و چون کوه در مقابلش خواهیم ایستاد. نه سنگر جنگ و مجاهدت خالی خواهد ماند و نه سنگر پشتکار و علم را خالی خواهیم گذاشت.
+ بابت طولانی شدن متن و البته پرش های نامربوط بین چند مبحث پوزش می طلبم.
دیشب خواب جالبی دیدم که حیفم اومد بهش اشاره ای نکنم چون ممکن بود مثل همیشه از خاطرم محو بشه. غریبه از اون جهت که چهره ای که ازش در ذهنم دارم ساخته و پرداخته سلول های تخیل مغزم بود و آشنا از اون جهت که به قول علامه اقبال "چو رخت خویش بر بستم از این خاک*همه گفتند با ما آشنا بود* و لیکن کس ندانست این مسافر *چه گفت و با که گفت و از کجا گفت ." بخش زیادی از شناخت فرد شناخت تفکراتشه که بهش هویت و به زندگیش جهت میده و من با بخش زادی از تفکرات اون فرد (نه همش) انس گرفته بودم. خلاصه خوشایندی این خواب به خاطر دیدن اون فرد در خوابم بود و اعجابی که چهره واقعیش (البته تو خواب) دقیقا اون چیزی بود که تو ذهنم ساخته بودم که حسابی به دلم نشست. حالا در حال صحبت با اون بزرگوار بودم که با گازی که برادر بزرگوارم از بازوی بنده گرفت از خواب پریدم و تعبیر این خواب خوشایند هم به مجهولات زندگیم اضافه شد.
+ تصویر مال هفته قبل توی ارتفاع 4000 متری توچال ورای ابرها در دمای منفی 27 درجه و با باد شدید هستش که بعد صعود تجربه کردم و ربطی به خواب دیشبم نداره.
چندی قبل شعاری روی دیوار دیدم که نوشته بود حرف نزنیم عمل کنیم که البته احتمالا شعار انتخاباتی بود. حالا این رو کاری ندارم که بهتر بود می گفت به حرف های خود عمل کنیم.تو این فکر بودم که همه آدم ها دو تا خود دارند یکی تو حرف و دیگری تو عمل هستش و کمتر کسی پیدا میشه این دو تا خودش شبیه هم باشه. امیدوارم اون قدر خدا بهم توفیق بده که بین این دو تا خود وجودیم تفاوت و تناقض زیادی نداشته باشه.
دانش سیاسی من کافی نیست و حتی تو حدی نیست که خوب و بد رو تشخیص بدم و ترجیحم همیشه این بوده دخالت و اظهار نظری نکنم هر چند غالبا از سیاسیون دل خوشی ندارمولی اصلا جنگ و عقب موندگی رو دوست ندارم. اما این روزها بدجور دلم هوس یک جنگ تموم عیار کرده... جنگی که نتیجش خیلی چیزا رو روشن می کنه...
نمی دانم دیگران عشق را چه تعریف کرده و چه در ذهن خود پرورانده اند ولی احتمالا غالب انسان ها در طول زندگی حداقل یک بار عاشق شده اند. یقینا خود من هم از این قاعده مستثناء نیستم چرا که اگر جز این باشد باید به دنبال افسار خود باشم چون که گفته اند:
" خر گم شده را بخواند کای یار*** اینک خر تو بیار افسار"
البته این نوع عشق که حکایت مذکور به آن اشاره می کند دایره ای وسیع تر از آنچه ما می اندیشیم دارد. گاه این عشق رنگ و بوی الهی می گیرد و گاه بر مادیات برمی گردد ولی من در اینجا قصد تشریح عشق به مخلوقات و بندگان را دارم. این نوع عشق که گاه شامل عشق به دوستان، خانواده، مردم و یا اساطیر می شود و گاه یک جرقه برای شروع فصل جدیدی در زندگی انسان می شود.
چیزی که در جامعه ما به آن عشق اطلاق می شود بیشتر همان مورد آخری که بیان کردم می باشد. در ابتدا دلم می خواست در همین مورد اقرارهایی داشته باشم ولی شاید آن بیت علامه که می گوید "مپرس از عشق و از ویرانی عشق، به هر رنگی که خواهی سر برآرد*** درون سینه بیش از نقطه ای نیست، چو آید بر زبان پایان ندارد" مرا از ادامه این متن باز داشت ولی تنها اقراری که بدون آنکه صداقت از کلامم دور شود می توانم داشته باشم این است که تاکنون به زبان و یا در عمل به کسی ابراز علاقه نکرده و یا درخواستی در این ارتباط نداشته ام.
سال ها قبل که بیشتر در مورد این مسائل تحقیق می کردم و معیارهای مختلف را بررسی می کردم ایده آلی متوسط در ذهن خود ساختم و بر آن اساس سعی کردم از آنچه در دل دارم دل بریده و اقدامات در راستای "ازدواج" را از اولویت های زندگیم موقتا حذف کنم (هر چند به دلیل باورهای مذهبی و البته علاقه شدید به خانواده، کودکان و نیمچه احساسات درونی ام نتوانستم به کلی آن را از برنامه زندگی حذف کنم).
چیزی که مرا بر آن داشت تا امروز دوباره در این مورد بنویسم این بود که فهمیدم تعداد زیادی از اطرافیانم با منطق خود به نتایج تا حدودی مشابه من رسیده اند ولی در عمل در فضای واقعی اندکی شاهد تفاوت با نتایج قبلی خود بوده اند و نتیجه ای نگرفته اند و یا آن نتیجه ای که گرفتند بهترین چیزی نبود که می توانست اتفاق بیفتد.
این روزها به دلیل مسائل مختلف و درگیری ذهنی بازدهی من خیلی پایین اومد و از همین رو شاید در چند ماه آتی اگر مجالی هر چند محدود پیدا کنم، دوباره اندک مطالعه ای خواهم داشت و همچنین نیمه نگاهی به معیارها و منطق هایی که تاکنون داشتم می کنم شاید در آینده بتوانم در این مساله موفق تر عمل کنم.
این پست را صرفا این جا می نویسم چون به دلایلی اینجا خیلی راحت تر هستم.
من تاکنون از واژه "خواستن" دو معنی فهمیدم که اولی به معنی درخواست خدمت و یا کالایی از شخص یا جریانی یا .... است و دومی به معنای تصمیم به انجام اقدام و یا عملی است.
قبل ها آموختم هر چه را می خواهیم باید از خدا بخواهیم چرا که گفته اند:
" التماس به خدا شجاعت است اگر برآورده شود رحمت است و اگر برآورده نشود حکمت است؛ التماس به خلق ذلت اگر برآورده شود منت است اگر برآورده نشود خفت است."
حداقل تا 2 سال قبل سر همین فلسفه (فعلا درست و غلط آن را نمی دانم) بعد هر نماز کلی اشک می ریختم و از خدا خواسته هایم را می خواستم ولی بعد ها فهمیدم همیشه از خدا خواستن هم خوب نیست. شاید مفهوم و منظورم را خوب نرسانم ولی به عنوان مثال از فلاسفه شنیدم که مثلا خدا نمی تواند جهان را در تخم مرغی کوچک محبوس کند و این صفت قادر بودن خدا را زیر سوال نمی برد چرا که قادر بودن خدا در کنار علم و عدل و سایر ویژگی های اوست و نباید صفات خدا با یکدیگر در تناقض باشند. از طرفی هم وقتی خواستن ها پی در پی باشد و جوابی دریافت نگردد موجب بد بینی به ذات باری تعالی می شود که به دوری از معنویات منجر خواهد شد.
اگر من از خدا چیزی را می خواهم افرادی هستند که دو برابر من به آن نیازمندند و ده برابر من دعا می کنند ولی در حد من آن را ندارند، تکلیف آن ها چه می شود؟ شاید صفت مستجاب الدعوه بودن خدا هم باید در محدوده ای حرکت کند که با سایر صفاتش در تناقض نباشد. گاه نیاز است خدا را در زندگی طور دیگر دید. گفته اند "گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟" اگر مفهوم بیت در شیوه دعا کردن فاعل بود شاید بهتر بود به جای کاهل از واژه جاهل (که نقطه مقابل عاقل است) استفاده کند ولی کاهل بیشتر به معنای تنبلی هست و این تنبلی از کم کاری افراد ناشی می شود. نمی دانم با همه این ها حدود یک سال قبل به این نتیجه رسیدم که از حجم دعای خود بکاهم و عبادت را در چهار چوب نماز های یومیه و واجبات و البته با عشق ادامه دهم چرا که این را با توجه به عقل محدود خود بهتر دیدم.