عشق من این طبیعته.. این درختا که کاشتم، هیچ کدوم باهام نامهربونی نکردند، همشون حس عشق، ایمان و امید رو توی قلبم زنده کردند. شاید الان دیر شروع کردم و اگه چند سال قبل در این سمت و سو سرمایه گذاری می کردم خیلی اوضاع اقتصادیم الان بهتر بود و به سود خوبی رسیده بودم ولی چیزی که هست اینه که الان این درختها جزئی از وجودم شدن و اصلا به چشم سرمایه و سود بهشون نگاه نمی کنم. درسته که برای انسان سلامتیش، اعضای بدنش و خیلی چیزای دیگه حکم سرمایههای بزرگی رو دارند اما هیچ انسانی به اینها به چشم سرمایه و سود و زیان نگاه نمیکنه.
بچه که بودم بارها کل پس اندازمو میدادم و تعدادی جوجه میخریدم. جوجهها بزرگ میشدن و مرغ و خروس میشدن اونم مرغهایی با تخم دوزرده و خروسهایی قوی هیکل، چرا که در نگهداری ازشون چیزی کم نمی ذاشتم و بهترین غذاهای ممکن و سالم ترین طبیعت ممکن رو برای پرورششون انتخاب میکردم ولی هیچوقت نتونستم اون جوجه و مرغها رو بفروشم و یا ذبح کنم چرا که به مرور اونا جزئی از زندگیم میشدن. امروز این درختها که توی همین چند ماه باهاشون بودم برای من چنین حسی رو القا میکنند.
3- مدتها هست اونقدر کارهای جدیدی رو شروع کردم که مثل گذشته حوصله تدریس و یا تولید محتوا رو ندارم. تنها یک کلاس توی دانشگاه ارائه دادم و چون بی میلی دانشجوها رو دیدم حضور در اون رو اختیاری کردم. هر چند الان کمتر از انگشتای یه دست از اون کلاس 20 نفریم سر کلاس حاضر میشن ولی همونا هم که میان دیگه نه با گوشی ور می رون و نه با معشوقشون در معاشقه اند و نه در عالم زیبای خواب تایم کلاس رو طی می کند عوضش عاشقانه گوش می دند و پر انرژی سوال می پرسند و به من هم کلی انرژی مثبت می دن.
4- با توجه به اینکه مجال تایپ جزوه و ضبط فیلم پیدا نمی کنم و فعالیتهای آموزشیم به حداقل رسیده، هفته قبل بعد از 12 سال فعالیت گاه بی وقفه و گاه کج دار و مریز بالاخره تصمیم گرفتم اگر از این پس درآمدی از وبسایتم داشته باشم اون رو به نیازمندی ببخشم و همون هفته قبل دو جلسه کلاس داشتم که حس بخشش حس خوبی بود. امیدوارم بتونم این مسیر رو هر چند توانم و ظرفیتم در این راه محدود و ناچیز هست ادامه بدم.
گاهی فکر می کنم که چرا من باید غمگین باشم؟
چرا نباید خدا رو شاکر باشم؟
اینقدر کار و پروژه برداشتم که یادم رفته واقعا...
می خوام بازم بهتر باشم.. من به این حد هم قانع نیستم.. کلی تخصص جدید دیدم که برنامه دارم توشون حرفه ای بشم. جای من اینجا نیست..من خیلی بالاتر از وضع فعلی ام.. من میتونم...
به خاطر حال خوبم ازت ممنونم خدا ...
1- امسال صد شاخه گل کاشتم و هیچ کدوم خشک نشد و همشون رشد کردند. خیلی هاشون غنچه دادند. دهها نوع کاکتوس، انتریوم، شمعدانی، آلوئه ورا، اسپاتی فیلوم، سانسوریا، شمعی، گیاه برگ انجیری، گیاه پول چینی و چند تا گل قشنگ دیگه که حتی اسم فارسیشونو نمی دونم. روزی یه ربع باهاشون وقت می گذرونم و بهشون محبت می کنم و انگار اونها هم عادت کردند و یه روز که نیستم اثرات پژمردگی رو توی چهرشون میبینم. شاید آینده یه گلخونه برای خودم بزنم و بقیه عمرمو با گلها لذت ببرم.
2- در کنار گلها امسال 10-20 تا نهال کاشتم و چقدر خوشحالم می بینم اونام زنده اند. بهار چند روز مشغول هرس کردن بودم و این اصلاح برام خیلی لذت بخش بود. درختای تنومند باغچم کلی میوههای رنگارنگ دادن و منتظرن تا خالق بهشون رنگ بزنه. انواع گیلاس، زردآلو، سیب، هلو و گردو تا درختای بیدمجنون، بندان، بیدمشک، زردبید و اکالیپتوس، همشون توی این چند ماه جزیی از زندگیم شدن و کاش خدا اینها رو زودتر توی مسیرم قرار میداد. توی این روزها کنار چشمه باغم پونه خودرو میچینم و چقدر برگ لطیفی دارند. اصلا سیر نمیشم از رایحه و بوی خوش صبح و شامگاهی اونها، سبزیهای متنوع و صیفی جات تا آفتاب گردون و ذرت هم که کاشتم کم کم دارن سر علم میکنند و هر هفته منتظر آخر هفته ام تا برم و بهشون سر بزنم. با همین دلخوشیهای کوچک زندگی زیباست.
++مدتی قبل تصمیم به حذف دفتر خاطراتم گرفتم ولی بعد دیدم دلم نمیاد. گفتم حالا که علی رغم این همه فشار و گرفتاری و مشغله بینهایت روزانه که هست چرا همش مشکلات زندگیمو بنویسم. اون بخشهای خوبشو هم بنویسم تا برای آینده بمونه...
این ترم یکم به دانشگاه بیشتر از بیش تردد دارم... یه نیمچه درسی ارائه دادم. بعد از یه سری اتفاقاتی که پیش از این با زمینه قبلی اتفاق افتاد بعضیا خیلی روشنفکر اون هم به معنایی که خودشون تفسیر می کنند شدند. دخترانی که خیلی از قید و بندها رو کنار گذاشتند و دست در دست دوستان اجتماعی مشغول معامله دل و قلوه هستند و لذت خاصی از هنجار شکنی و حتی به زبون آوردن کلمات ج*ن*ص*ی می برند و غروب بعد کلاس میبینم توی کافه های کنار دانشگاه دستی بر سیگار دارند و حتی دستی در لباس زیر جن*ص مخالف داشته و از آن هم هیچ ابایی ندارند. البته این ادبیات نوشتار برای من مطلوب نیست ولی واقعیت هاییه که این روزا میبینم. مواردی که در هیچ جای دنیا نه ارزش تلقی میشه و نه تمدن. مقوله پوشش با هر میزان و هنجاری در هر جای دنیا وقار و متانت داره و کارگران جن*صی در هیچ جای دنیا از ارزش و منزلتی برخوردار نیستند ولی شاید این فشار و هنجار توی اینجا اکنون نتیجه عکس داده... نمیدونم... واقعا نمی دونم...
دیروز دوستی اپلیکیشن آدم و هوا رو معرفی کرد که ظاهرا اختراع یکی از ریش سفیدان دنیای سیاست هست. البته قبلا برنامه همدم رو دیده بودم که به دلیل پیچیدگی برنامه الان سالهاست در حال راه اندازیه !!!
حالا وارد این اپلیکیشن فوق پیشرفته شدم. ظاهرا خیلی اهل سخاوت هستند و سر کیسه رو شل کردند که سه روز اول عضویت رایگانه. البته من اصلا تو مخیله ام هم نمی گنجه که حتی یه ریال از بیت المال بابتش بودجه و پولی گرفته باشن. در قدم اول مشخصات می خواست و بعد عکس خودم کنار صفحات شناسنامه و ده ها تست دیگه که بفهمن من واقعا خودمم که واقعا باید گفت دمشون گرررررم. حالا هزار خان رستم رو که پشت سر گذاشتم مورد معرفی کردنشون شروع شد. خیلی دقیق و موشکافانه سوالاتی رو پرسیده بودند که فک کنم هر کی با اون معیارا ازدواج کنه حتی با همسرش توی جهان عقبی هم بی مشکل باشند.
حالا سوالاشون یکی محل زندگی و سن و تحصیلات و وضعیت اشتغال هست که خوب برای سوالات اولیه سوالات به جاییه.
ولی سوالات عمیق بعدیشون:
در عروسیتون می خواین آهنگ پخش بشه یا نه؟ نوع آهنگشو انتخاب کنید.شب عروسی تون مهمون ها آخر شب مختلط بشن یا نه؟ مرجع تقلیدتون کیه؟ نمازاتونو سروقت می خونین یا آخر وقت؟ روزه می گیرین؟ ماهواره میبینین؟ پدر همسرتون می خواین مرده باشه یا زنده؟ مادرشون چطور؟ تو خونه همسرتون با چه لهجه ای می خوان صحبت کنند؟ سید هستین یا نه؟ همسرتون می خواین سید باشن یا نه؟
البته جامعه آماریش هم خیلی زیاده ظاهرا... توی فرم ها می بینم همه گفتن زن چادری و بعضا گفتن رو بنده دار می خوان.. همه دختر خانم ها هم گفتن چادر و روبنده دارن. همه گفتن از سیگار متنفرند و هزاران پسر توی فرم ها حتی یه نفرشون لب هم به سیگار نزده. دخترا هیچ کدوم دستشون به نامحرم نخورده و پسرا اگه بفهمن دختری توی 4 سالگی توسط شوهر عمش ماچ شده باشه می فهمن اون زن زندگی نیست. همه هم انقلابی بودن رو شرط کردن. آرایش برای دخترا در بیرون خونه حرامه و مهمترین فضیلت دختر سبیلای ضخیمشه و همه گفتن با نامحرم بسیار سرد و خشن برخورد می کنند و می خوان همسرشون هم اینچنین باشه..
عجب دارالمومنینیه. واقعا داره ها.. جامعه ما کجاست؟ محیط مال کدوم جامعه هست؟ من الان بی دینم چون نمازمو گاهی یه ساعت با تاخیر می خونم؟ یا من اُمُلم چون تا حالا دوست دختر نداشتم و هنوز دست دختری رو تو دستم نگرفتم؟ من املم چون روزه می گیرم و به مبانی دین اعتقادی قلبی و نه سیا*صی دارم؟ من چیم؟ این بوم جامعه ما وسط نداره؟ جمعا لب بوم رو هم رد کرده از هر دو طرف و همه آویزون ناودونند. من نمی فهمم...
در همین فکرها بودم که یک خانم محترم به من درخواست سخاوتمندانه ازدواج رو در نرم افزار فوق پیشرفته آدم و حوا داد. متعجب شدم که چه زود خواهان پیدا کردم. معیارهایی رو انتخاب کرده بود شامل شرط حیات والدین و مکان عروسی و ... و البته بگم اسم و نشونی ازشون نبود. گفتم پذیرشی بزنم خوب آدم که از شناخت متضرر نمیشه. به هر حال هر چند اطلاعات این برنامه بسیار عمیق و دقیق و فوق العاده کارساز بود ولی من مفسد طمع کار لحظه ای شیطان ملعون توی جلدم رفت و گفت پذیرش بزن تا اطلاعات ناموسیش مثل تفکرات طرف، نگاهش به زندگی، برنامه ها و مود اقتصادیش به دست بیاری، شاید که همراستا بودین ولی از آن جا که در سرتاسر نرم افزار الهی آدم و حوا نسیم وحی پیچیده و بوی بهشت همه جاشو پر کرده شیطان را در آن راهی نیست بنابرین تا دستم سمت دکمه پذیرش رفت با پیغامی مواجه شدم که پذیرش برابر با تعهد به خواستگاری حضوری، اعلام دقیق زمان خواستگاری و همراهان به واسط برای بیان به دختر خانم عزیز می باشد. از این همه قانون مندی و حفاظت از حریم شهروندی به شگرف آمدم که حتی تا قبل از حضور در خواستگاری شماره منزل طرفین و نام طرفین و تصویری از طرفین در اخیار هم قرار نمی گیرد تا خدای نکرده زمینه فساد فراهم نشود. البته من با محدودیت های این اپ های مجازی آشنایم ولی این سطح امنیت واقعا ستودنیست.
یاد خاطره ای افتادم از سال ها قبل که به شغل شریف کارگری مشغول بودم شبی عیال یکی از کارگرها که 7 دختر مجرد در خانه داشت با او تماس گرفت و گفت که برای یکی از دخترانمان خواستگار آمده به عنوان بزرگ خانواده و قیم دختر نظر شما شرط است. پدر عروس خانم عزیز هم نه گذاشت و نه برداشت و نه پرسید آقا پسر کیه؟ کس و کارش چیه؟ سالمه؟ مریضه؟ معتاده؟ چند سالشه؟ برای کدوم دخترم اومده؟ فقط گفت خدا رو شکر بالاخره یکی خر شد بیاد دخترای ترشیده من رو بگیره. ببین خانم اصلا رهاش نکن. اگر هم خواست بره و یا پشیمون شد به داداشم بگو با طناب ببیندش من الان راه میفتم ان شاالله فردا صبح میام بریم محضر ببندیم بارش هنوز پشیمون نشده پدرسوخته...