خاطرات یک مسافر

بعضی ها عجیب بوی خدا می دهند...

خاطرات یک مسافر

بعضی ها عجیب بوی خدا می دهند...

در این وبلاگ قصد دارم خاطرات شخصی و مسافرت هایم را بنویسم.
هر انسانی عطر خاصی دارد
گاهی برخی عجیب بوی خدا می دهند
آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند،
حرفهای عاشقانه نمیزنند،
چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی
آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند..
اما عاشقشان میشوی!
ناخواسته دلت برایشان میرود...
این آدمها فقط راست میگویند
راست می گویند با چاشنی قشنگ " مهر"
لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند،
لبخند میزنند چون لبخند جزئی از وجودشان است...
لبخندشان مصنوعی نیست، اجباری نیست
در لبخندشان خدا را میبینی....
اینها ساده اند
حرف زدنشان...
راه رفتنشان...
نگاهشان....
ادعا ندارند، بی آلایشند، پاک و مهربان....

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

تنهایی 2

354- شنبه گذشته با خانواده تصمیم به رفتن به مشهد گرفتیم و من هم به توصیه مادر اندکی شیک پوش و امروزی شدم. در مشهد در خانه فامیل بودیم که داماد این خانواده مدام هندوانه های گنده به بقل من می داد و من را به دور دور زدن دو نفره در مشهد تشویق می کرد. بالاخره شب من را سوار و نیمدوری در مشهد زدیم. در راه باز هم مدام هندوانه های گنده زیر بقل من می داد که چرا انسان نازنین و تحصیل کرده ای مثل شما باید وضعیتش این باشد و ماشین زیر پاش این باشد. من در درون خیلی دوست دارم که شما را سوار بر فلان ماشین ببینم و از هر دری من را به جهتی که خودش می خواست سوق می داد. ناگفته نماند من از دعوت های اولیه اش و مستنداتی که قبلا داشتم کاملا در جریان بودم که چه خبر است و به کجا می روم ولی خودم را همواره به "کوچه علی چپ" می زدم و ریلکس همه چیز را عادی نشان می دادم چون شخصیت اطرافیانم برای من خیلی مهم است. بحث سمت اشتغال رفت و اوضاع جامعه و من با لبخند عادی و نیمه تاییدی به او اجازه صحبت می دادم تا به مقصد رسیدیم. در آن جا یک ریش سفید و چند مغز متفکر مشغول ارشاد ملت و سوق آن ها به سوی بازنشستگی با درآمد 100 ملیونی بعد از یک سال بودند. البته این اولین بارم نبود که به این محافل دعوت می شدم و احتمالا آخرین بار هم نباشد ولی دفعه قبل باعث قطع ارتباط 6 ماهه با یک دوست و همکلاسی قدیمیم شد که خوشایند نبود و اینجا قصد داشتم که خیلی محترمانه، نه سیخ را بسوزانم و نه کباب را. در پرزنت ها مغز متفکر ما ابتدا به معرفی محصولات صنایع دستی پرداخت و خود را خبره این صنعت معرفی کرد. مشخص بود چیزی که از من به او گفته بودند یک بچه درس خون سر تو برف بود ولی خیلی شانس نداشت چون من بیش از 10 سال کارهای هنری دستی انجام داده بودم و الان در کار فروش این صنایع دستی دارم و آشنایی من از صنایع دستی و آی تی خیلی بیش از تصور آن ها بود که ناگاه سر بحث را عوض کرد و گفت اصلا بی خیال. ما می خواهیم از جامعه حمایت و قشر مستضعف را نجات، فقر را ریشه کن و در عوض سرمایه ای کلان به جیب بزنیم. موافقی؟ بریم؟ من هم گفتم بریم.. شروع کرد به نمودار و تابع کشیدن و این که تصاعد هشتمین عجایب از عجایب هفت گانه جهان است و کسب کار تصاعدی نه تخصص می خواهد و نه سرمایه و نه ...

با خود اندیشیدیم و دور از جوان مردی دیدم که آخرین تیر او را به خطا و با نیمه دانشی که پس از 10 سال تدریس ریاضیات به دست آوردم کلیه نمودارهای او را زیر سوال ببرم چرا که اولا من مهمان آن ها بودم و در ثانی یقین داشتم طرف مقابلم با روشن شدن پوچ بودن حرف هایش دست از این جلسات کاری سنگین خود بر نمی دارد چرا که انسانی که به طمع آلوده شود عقلش زایل گردد.

+ تنهایی علی رغم مشکلاتش گاهی خیلی خوب و دلپذیر است.

+ امروز صبح وقتی اینستاگرام رو باز کردم متوجه شدم سجاد از بهترین و البته آخرین دوست های هم مسلکم که همیشه لیالی قدر را مهمان من بود 8/8/98 را برای تاهل و فصل جدیدی از زندگیش انتخاب کرد. هر چند هیچ گاه رو نمی کرد ولی مبارکش باشد.

+ هنگام ورود به شرکت متوجه شدم حاج رجب تنها دوست مذهبی ام و تنها رقیبم در مسابقات حفظ قرآن کریم در روز رحلت حضرت نبی بر اثر سکته قلبی از دنیا رفته است. خدایش بیامرزد چرا که بهترین بود. تنها فرد پایه برای مراسم اجرایی و مذهبی و بسیار دوست داشتنی و بی ریا و یک نیروی جهادی بود. (قرار بود آخر این هفته به او تکنیک های کوهنوردی را در قله کلکچال بیاموزم.)

  • ۹۸/۰۸/۱۱
  • مسافر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی